پاییز76..بعنوان قائم مقام در یک داروخانه شبانه روزی در تبریز کار میکردم
پیرمردی وارد میشود به ترکی میگوید:
-مشکینین ماشینی حبی ایستیرم(قرص ماشین مشکین شهر میخوام)
-نمنه..هارا....(چی ...کجا؟؟؟؟)
استیرم گدم مشکین شهره منه دییپلر که بیر قرصی آلم که او شهری مخصوص اولسون اوراجان منیم حالیم پیس اولماسا...(میخوام برم مشکین شهر بهم گفتن که قرص مخصوص اون شهرو بگیرم که تو ماشین حالم بد نشه)
ناگهان نسخه پیچ شیطان داروخانه کل قضایا به دستش آمدو منهم که دیگر قدرت کنترل نداشتم رفتم به پستویی که شاید در اکثر داروخانه های شبانه روزی باشد و سیگاری روشن کردم و ایستادم تا ادامه ماجرا را بشنوم...
-حاج آقا مشکینی یخموزدی (حاج آقا مال مشکین رو نداریم)
-وای دده من بلیط آلمیشم ائوزده سوپر ته صندل نینیم به ؟(ای وای من بلیط گرفتم الان سوپر تک صندلی )
نسخه پیچ شروع به گشتن بین قرص ها میکند:
- گوی باخم نه اولار (بذار ببینم چی میشه)..مشهدینکی وارموز شیراز وارموز ...اصفهان وارموز تهران وارموز...(برای مشهد داریم..برای شیراز داریم..برای اصفهان داریم) باخ بوردان اوراجان نه قدر دیر(ببین ازینجا تا تا اونجا چقدره)
-بیلمیرم شاید بش ساعت (نمیدونم شاید پنج ساعت)
-باخ بو قرص تهرانینکی دیر بوردان تهرانه جان اون ساعت دیر یاریسینی آتاسن اولار مشکینی (ببین این قرص مال تهرانه ازینجا تا تهران 10ساعته نصفشو بخوری میشه برای همون مشکین.....!!!!!!)
الله سیزه خیر ورسن منی راحت ایلدوز الله سیزه سخلارسن (خداخیرتون بده منو راحت کردین خدا شمارو نگه داره)
وحالا اردیبهشت سال 87 داروخانه شبانه روزی اینجا ( چیکارداری کجا)روز جمعه تقریبا خلوتی بود و من و نسخه پیچ تقریبا داشتیم چرت میزدیم ...مردی وارد میشود میشناختمش از مشتریان نحس داروخانه بود یکبار رفته بود به شبکه شکایت کرده بود که به او داروی تاریخ گذشته داده ایم واستدلالش این بود که با خوردن آن قرصها کمر دردش خوب نشده است ...وبساط خنده کارکنان شبکه را فراهم کرده بود و جالب در اینکه تا فرمانداری هم رفته وشکایت کرده بود ..مطمئن بودم که در قسمت بالایی خانه اش چیزی به اسم مخ وجود ندارد وبنابراین هروقت به داروخانه میامد هر دارویی میخواست یا میگفتیم نداریم یا به یک بهانه ای دست به سرش میکردیم ...تا شاخش را از مابیرون بکشد...
جلو آمد و با لهجه مخصوص این محل گفت:
-قرص ماشین میخوام
ناگهان در قسمت انتهایی راست روده ام موجودات ریزی شروع به جنبیدن کرده ومرا وادارکردند تا بساط تفریح روز جمعه را فراهم کنم
-چه ماشینی؟!
-اتوبوس ..مگه فرق میکنه
-پس چی باید همه چی معلوم باشه.. کجا میری ..باچی میری
-با اتوبوس میخوام بچه هارو ببرم مشهد
-نه برای مشهد داریم اما مال اتوبوس نیست
-یعنی چی...
یعنی برای اتوبوس کاربرد نداره یه مدل داریم مال ماشین سواریه یه مدل هم واسه هواپیماست
-حالا چیکار کنم
-باید یا با هواپیما بری یا با ماشین
- نه بابا بلیط گرفتم ...
-پس برو یه داروخونه دیگه تو اینشهر که دیگه شبانه روزی نیست باید بری اونور ...
-چی نه بابا تروخدا یه کاریش بکن دکتر
-صبر کن برم پشت ببینم سهاید یکی دو بسته ای باشه
-خدا امواتتو بیامرزه قول میدم دیگه اذیتتون نکنم
من هم بعد از اینکه چند لحظه ای در پستو ماندم برگشتم وگقتم :
-چند بسته میخوای یکی بسته؟
-اگه داری سه چهار بسته بده بد نیست تو خونه بمونه خودمون 4نفریم برای برگشتن شاید انورا بهم ندن
-بیا میشه 400تومن
وبا خوشحالی بسته را میگیرد ومیرودو خدا میداند کی دوباره برسر ما چون آوار خراب خواهد شد
برمیگردم... بعد از اسباب کشی.... فعلا دارم وسایل جمع میکنم
-چی میخوای
ـیه بسته قرص معده میخوام قرص لوزار*
-لوزار که مال معده نیست ..مال لوزه است!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟قرص معده فامانتادینه**؟؟؟؟؟
-----------------------------------------------------------------------------
*لوزار داروییست که در کنترل فشار خون استفاده میشود
**فامانتادین همان تلفظ جدید فاموتیدین میباشد![]()
اسفند از نیمه گذشته است ...بهار دارد میاید...دلم میخواهدتا ساعتی ازشب قدم بزنم..یاد عمر از دست رفته کنم وزار زار گریه کنم..
من آمدن بهار را نه از گرمای هوا بلکه از لبخند پستچی ..از سلام بلند رفتگر...از گرمی صدای خدمه بانک...وخوش اخلاقی پستچی می فهمم..
ویزیتورها از مدتها قبل به بهانه فروش آخر سال می آیند و التماس دعا برای سفارشات میلیونی دارند تا مبادا گوشه اسکناسهای پورسانتشان سابیده شود....
کارکنان شرکتها بعد از تخلیه و تحویل جنس بلند میگویند...ایشاالله سال خوبی داشته باشین...وآن وقت است که میفهمم که باید عیدی شان رابدهم چون تا سال جدید آنها برایم جنس نمی آورند...
ولی برای من چه فرقی میکند ..من که عید و جمعه وشنبه ندارم داروخانه شبانه روزی مگر وقت آزاد دارد ..منی که از ساعت 8صبح تا 10شب چپیده ام در این سوراخ و نمیفهمم کی تعطیل است و کی غیر تعطیل..نه زن میفهمم نه بچه و نه زندگی ..چه کاری به کار عید دارم تازه عید برای من ضرر دارد چون هم باید عیدی بدهم هم پاداش هم تصفیه حساب سالانه ...تازه میگویند خوش به حال شما شبانه روزی دارها چه فروشی میکنید در تعطیلات..ولی اگر به عمل برسد هیچکس نمیاید تعطیلی سیزده بدرت را با تو عوض کند....
آخ گفتم سیزده بدر ..خداکند امسال هم سیزده بدر مثل پارسال سرد وبارانی واصلا برفی باشد تا نزد بانو بهانه ای برای بیرون نرفتن داشته باشم...آخر اگر داروخانه شبانه روزی روز سیزده بدر بدون مسئول فنی باشد چه کسی میخواهد آمپولهای سایمتدین و متوکلوپرامیدوسرمهای رینگر عرق خورهای روز سیزده سال را کنترل کند تا مبادا دارویی اشتباه روی عرقشان بدهی و عوارض سوء نصیبشان شود...
چیزی حدود یکسال میشود که به دنیای مجازی وارد شده ام ودر این بین دوستان جدیدی یافته ام وچند نفری هم هستند که ازپیش با ایشان آشنا بودم و دنیای مجازی دوباره مرا به انها رساند...
امید عزیز که برایم یادگار خاطرات دانشجویی در تبریز و شرو شور جوانی است و اورا از سال 77که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم ندیده ام...ونوید جان که آخرین باریکه اورا دیدم هنوز کودک خردسالی بود که وارد مدرسه نشده بود واو اینک برای خودش دکتر داروسازی شده و راه پدر را ادامه میدهد..
مانی عزیز با تمبرهای باطله اش که اشهار جادوییش را در آن مینویسد...اشعاریکه هر کدامش را چندین وچند بار میخوانم اما زیبایی کلامش باعث میشود هیچ کامنت قابل توجهی نگذارم چون هیج جای تفسیر ونظری باقی نمیگذارد...فاضل صافی با اشعار زیبایش که انسان را به یاد شعرای متقدم می اندازد..
ارسلان با آن شوخی بیمزه اول سالش که همه را نگران کرد..اخ مگر اینکه دستم به او نرسد..تنها تصوری که از او دارم یک پسر شیطان است که که اگر گیرش بیفتی باید هوای خودت را داشته باشی ..خیلی دلم میخواهد که بالاخره اورا ببینم...
بعد از گذشت زمانی ناگهان اکثر پزشکان وبلاگستان غیب شدندو تنها کسی که گهگاهی علایم حیاتی از خودش صادر میکرد همانا متوترکسات بود که موجز وزیبا مینوشت وگاهی هم لینکهایی از آهنگهای زیبا را معرفی میکرد که تصنیف صیاد افتخاری و جام تهی شجریان آهنگهایی بودندکه به یادگار از او دارم..
از مابقی پزشکان هیچ خبری دردست نیست ..هر چند که اخیرا دکتر آذرخش و دکتر مجید به جمع دوستانم اضافه شده اند وهمیشه در لابلای نظراتم دنبال نامشان هستم ..
امیر عباس نخعی از خبرنگاران جوان وخوش آتیه که نوشته های موجز ومختصرش را دوست دارم ولی باید بیشتر از اینها مواظب خودش باشد تا به سرنوشت سایر قلم بدستان منتقد دچار نشود...
داش علی یا بهتر بگویم دکتر علی که به سلک همکارانم پیوسته و رویا هایی ازمدینه فاضله در سردارد آخ که حرفهایش مرا یاد اوایل کارم می اندازد چی فکر میکردیم وچی شد...امیدوارم اوو دیگر دوستان مشهدیم را در سفری که در ذهنم دارم ببینم..یعنی امیدوارم این سفر انجام شود...
ژاندارک گرامی با نوشته هایی که رنگ وبوی جدیدی دارد واز بازدیدکنندگان ثابت وبلاگم است و من هم به محض اطلاع از به روز شدنش به دیدارش میشتابم...
دکتر افسانه از همکارانیکه جزو اولین بازدیدکنندگان مطالبم است...ولی نمیدانم چرا نوشته هایش آنقدر غمبار است که گویی غم دنیا را تماما به تصویر میکشدودل هر خواننده ای را به درد میآورد... آخ خدای من مگر یک نفر چقدر ظرفیت دارد که اینگونه این همه غم را در خود نهان میدارد ودم نمیزند ..چه صبری به او داده ای خدا....
دکتر سپیده از همکاران دیگر داروساز جوانی که هنوز در ابتدای راه است وبا آخرین پستش روز خوب فارغ التحصیلی را به یادم انداخت وسر درگریبانیها وسرگشتگیهای بعد از فارغ التحصیلی را دوباره برایم ترسیم نمود...
مریم وهاله با وبلاگ اشتراکیشان با دردسرهای روزمره شان با خاطرات بامزه شان از پاهای ثابت وبلاگهای هم هستیم وهمیشه مطالب هم را میخوانیم...
خاتون عزیز با وبلاگهای زیبایش..اشعار زیبایی که چون از دل برآمده بردل هر خوانندهای مینشیند و جملات کوتاهی که شاید شرح حال هر کداممان باشد وبالاخره دل نوشته هایش که گاهی دل آدم را میلرزاند وگاه آدم را شاد میکند..اما آنچه که بیشتر وی را متمایز میسازد تلاشیست که برای حفظ کانون گرم خانواده اش میکندو عشق وانگیزه و روحیه ایست که در وجود این بانو برای حل مشکلات موج میزند..شاید هر کداممان به جای اوبودیم عطای این نوع زندگی را به لقایش می بخشیدیم.....
خاطره با خاطراتش ..با داستانهایی که بعضی اوقات طعنه های تلخی در آن احساس میشود ..
مهتاب با داعیه حقوق مدنی زنان..راهی که خیلی ها رفته اند و تنها جوابی که دیده اند یک چیز است :فیلتر... از کسانیست که به محض به روز شدن به دیدن مطالبش میروم...
نگاه نو با عکسهای زیبایی که از مناطق مختلف میگذارد..شاید بیشترین عکسهای موجود در فایلهایم را از وبلاگ او برداشت کنم..نمی دانم راضیست یا نه...ولی ایشان در خارج هستند وما در ایران خداراشکر که در ایران حق کپی رایت جدی نیست..
گیلاسی ..با وبلاگ پر خواننده اش .. ازدیگر کسانی هستند که در کامنتهایم همیشه دنبال نامشان میگردم...
به تازگی چند بازدیدکننده جدید وثابت نیز به لیست دوستانم اضافه شده اند..که میتوانم به دکتر دریا و خانم موحد و مریم مهرگان اشاره کنم جوجو و شیواهم دوهمشهری هستند که به تازگی افتخار داده اند و به دیدن مطالبم می ایند.......
نمیدانم نیلی چرادیگر نمینویسد..نمیدانم آرزو کجا رفت..
باری نمیدانم چند اسم را از قلم انداختم...اما این چیزی از ارزشهای افراد ازقلم افتاده کم نمیکند
...
یکسال با این دوستان بودم برایم نوشتند وبرایشان نوشتم...با شادیشان شاد شدم با لحظات غمبارشان سرکردم...برایشان از لخظات زیبا نوشتم تا لبی را بخندانم واز دلتنگیهایم نوشتم تا خودم را سبک کنم...این دنیا فقط نامش مجازیست و ظاهرا دوستی ها بیرنگ ولعا بتر از دنیای واقعیست..
سال به پایان میرسد .من دوست دارم تا تمام این دوستان را در دنیای واقعی نیز ببینم
سال به پایان میرسد ومن دوست دارم در لحظه تحویل سال در یاد همه این دوستان باشم همانطور که خودم به یادشان هستم
سال به پایان میرسد ..یادم باشد از همسفر زندگیم تشکر کنم که یکسال دیگر مرا با تمام گرفتاریها تحمل کرد وپا به پایم آمد...
سال نو می آید ومن منتظر دعای خیر پدرو مادر هستم....
با آرزوی دلی شاد ..تنی سالم....لبی خندان و جیبی پر پول در سال جدید
سال نو برهمه دوستان پیشاپیش مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
باز هم یک ماجرای دیگر که حیفم آمد تا ننویسم با اینکه تصمیم داشتم تا اخر سال چیزی ننویسم
اما اتفاقی افتاد که در نوع خودش برای تفرج و همچنین باز کردن اخم های اینجانب در اوج کارهای آخر سال..و.مابقی چیزها موثر بود
در پیاده رو داروخانه ما مردی تقریبا میان سال هر روز رفت وآمد میکند..بی خانمان است..اهل همین شهر است پدرو برادرانش را میشناسم حال او چرا از انان وانان نیز ازاو بریده اند نمیدانم ونپرسیده ام..اما همینقدر میدانم که نامش بلال است در سن حدود بیست سالگی عاشق دختری میشود و با مخالفت هر دو خانواده روبرو میشود ..ظاهرا دختر نپز تمایلی به او نشان نمیدهد و به عقد مردی دیگر در میاید و از آنروز آقا بلال
بسان مجنون ره بیابان را درپیش گرفته و نماد عاشق پیشگی شده..شغل کارتون خوابی را انتخاب نموده است
بگذریم این آقابلال روزها در خیابان ها قدم میزند اگر مغازه داری بخواهد مغازه اش را تمیز کند..یا فردی بخواهد منزلش یا راه پله ها را بشوید..از او میخواهد تا تا بکار برایش بپردازدو.در پایان کار پولی بعنوان دستمزد به او بدهد تا گذران عمر کند..شب هم خرابه ای در نزدیک کوههای این شهر آرامشگاه اوست که اگر هوا برفی باشد ونتواند از سربالایی بالا برود بساطش را که شامل یک فلاسک یک کتری وکبریت است در کنار یکی از مغازه هاپهن و زیراندازش را که در کوله اش قرار دارد میگستراند ومیخوابد...
ما هم از نیاز به آقا بلال مستثنی نیستیم و هر ازگاهی برای نظافت سرویس های بهداشتی داروخانه ..جابجایی جنسها در انبار ویا نظافت کلی داروخانه ازو میخواهیم تا مارا یاری دهد..باری اینروز ها که قبل از شلوغی دم عید است ومردم به فکر خانه تکانی هستند و بازار ما فعلا راکد است تصمیم گرفتم تا کار انبار گردانی وگرفتن موجودی را سریعتر انجام دهیم لذا دست بدامان جناب آقای بلال خان شدیم ایشان هم که در مقایسه با سایر مغازه داران همیشه دستمزد بیشتری ازما دریافت میکند و تمام جنسهایی که میبرد رایگان به او میدهیم وفطریه پرسنل داروخانه هر ساله به او پرداخت میشود مثل همیشه با روی باز پذیرفت و امد
خلاصه بعد از حدودا 5ساعت تلاش و کار وقت پرداخت دستمزدبود که جناب بلال خان رو به من کردو گفت:
آقای دکتر این روزا دم عیده و سر من شلوغه اکر کاری داشتی یکی دوروز قبل تر به موبایلم زنگ بزن ..اینم شماره من..0936....باقیش را نفهمیدم ...میدانید چرا چون وقتی موبایلش را دیدم با آن قلم نوری و صفحه حساس لمسی یاد خودم افتادم که دوهفته پیش ته بازار کیش را در آوردم تا بعد از متلکهای در وهمسایه و ویزیتورها و سایرین موبایلم را که دیگر نیمسوز شده بود تعویض کنم و در خرید چنان دقت کنم که سرم کلاه نرود...آخ بلال جان اگر آن زمان موبایل داشتی شاید آن دوشیزه را صاحب میشدی
مردی کم سن وسال یا بهتر بگویم بچه سال وارد میشود
آقای دکتر شیر خشک کوپنی میخوام
...نداریم هنوز توزیع نشده باید یه چند وقت دیگه سر بزنی
نمیشه یه دونه از همونا روبدی بعدا با کوپنی عوضش کنی
...نه قربان تو اونا که میبینی آزاده کوپنی روش نوشته یارانه ای تعزیرات روش نظارت میکنه اشتباه میشه در ثانی کوپنی رو نمیشه آزاد فروخت
دو هفته بعد:
آقای دکتر شیر کوپنی آوردین
...نه هنوز یه مقدار کم اومد و زود تموم شد
پس یه بیومیل پاکتی آزاد بدین دیگه چیکار کنم..کارگر یه شرکتم ماهی 80تومن حقوق میگیرم ..زنم سر زایمان مرد ..نه بیمه دارم نه هیچی با بیست ویک سال سن باید یه بچه بی مادر رو بزرگ کنم
..سعی کن زود به زود سر بزنی
شاید یک ماه بعد:
سلام دکتر بالاخره شیر کوپنی آوردین
...اره کوپنتو بده ...
این چیه من بیومیل میخوام این که مولتیه
..عزیزم اینا همه شون عین همه..شیر کوپنی دست مانیست ..تو که مشکل داری بچه ات رو به هردو عادت بده..تا هر وقت هرچی اومد بتونی بهش بدی..
نه نمیشه من فقط بیومیل میخوام
...باشه پس برو چند وقت دیگه سربزن
باشه پس دوباره یه بیومیل پاکتی بدین تا بعد
نمیدانم چند ماه گذشت ولی تاریخ اول اسفند هشتادو شش بود..بایک نان بربری وارد میشود:
سلام آقای دکتر براتون نون بربری گرفتم
...کجایی شیر خشک بیومیل کوپنمی اومده ها
دیگه نمیخوام کوپنا رو پاره کردم بچه رو هم فروختم
بچه رو هم فروختم...بچه رو هم فروختم...بچه رو هم فروختم....همینطور درگوشم زنگ میزند
میرود دست به دست
وگلی چون لبخند
میبرد از بر ما
به بهانه۲۴بهمن ماه سالروز مرگ فروغ فرخزاد
***************************************
5سال پیش یک چنین روزهایی بود پشت پیشخوان یک داروخانه دیدمت ساده بودی از روی مدل عینکت میشد فهمید چقدر بچه مثبتی..تا بفهمم چه شده دیدم دارم حلقه رابه دستت میندازم ..هیچکس باورش نمیشد..منیکه به هر چیزی فکر میکردم جز ازدواج چگونه اینطوری رام شدم و نشستم کنارت تا مابقی راه را با تو طی کنم ..توساده و یکدست من هفت تویی که آرزوی فتح دست نیافتنی ها را داشتم
تا چشم بهم زدیم کودکی شیرین به جمعمان اضافه شد تا سفرمان سه نفره دنبال شود نامش را کیارش گذاشتیم تا به سان هم نامش در روزهای پیری به دفاع از کیان خانواده بپردازد...
زمستان دوسال پیش بود دقیقا همین موقع ..تاریکترین نقطه زندگیمان..2ماه بیکاری...وبرباد دادن هرچه اندوخته بودیم...از همه مهمتر پولی که بابت خرید جواز داروخانه باید میدادیم...
انگار بازگشته بودیم به زیر صفر ..قرض ..وام..اقساط پرداخت نشده...وتویی که از چشمانت میخواندم یارای آمدنت نیست ولی آمدی میدانستم که دردلت چه آشوبی برپاست ولی با اعتماد یا بی اعتماد آمدی ..شاید هم پیش خودت گفتی وضع ازاین بد تر نخواهد شد..
زمستان سیاهی بود..برای من وحشتناک بود چه رسد برای تو..اما هیچ شکایتی نکردی ..گاهی میترسیدم اما چشمانت به من آرامش میداد...
میدانستم دلت برای خانه تازه ای که خریده بودیم وتو با سلیقه خودت هر گوشه اش را اراسته بودی میسوزد..چرا که باید آن را در اختیار مستاجر میگذاشتیم تا با پول ان قسط خرید داروخانه را بدهیم
اما چاره ای نبود..راهی بودکه باید میرفتیم هم من میدانستم هم تو ..شهر غریب... بی همزبان وآشنا... من در داروخانه و تو تنها در خانه با آنکه سالها درس خوانده بودی و دوست داشتی کار کنی..تنها چیزی که بود امیدی بود که برای زندگی بهتر و تو اجازه دادی تا پابگیرد ...استرسها و دغدغه هایم را در دریای دلت حل کردی تا اسوده به کارم بپردازم و فقط به کارم فکر کنم ..
امکان هیچ نوع خریدی نبود باید از هر خرج اضافی میزدیم حتی خرید عید وتو با انکه میتوانستی به شیوه سایر بانوان داروخانه دار عمل کنی بی آنکه چیزی بگویی ازهمه انها یی که میخواستی گذشتی حتی از سرمایه ای که از قبل اندوخته بودی برایم هدیه روز تولد گرفتی ..تا مرا بیشتر وامدار خود کنی
شاید هیچکس نداند .نفهمد چگونه وحشت واسترس را شبها به دست بادهای زمستانی این شهر میسپردیم وصبحها باانرژی بیشتر به کارمان میرسیدیم..
سخت بود هردومان با یک زندگی آرام ویکنواخت خوگرفته بودیم..من حتی توی عمرم یکبار هم اسباب کشی نکرده بوم ..فقط هرجایی که میخواستم بروم ساکم را می انداختم روی دوشم ومیرفتم ..اما تو با من در عرض 5سال 3بار کوچ کردی و اماده برای چهارمین میشوی
عید آن سال را به یاد دارم اولین باری بود که باهم تحویل سال را 3نفره جشن میگرفتیم..هردویمان دلمان میخواست اولین و بهترین عیدی را به او بدهیم ..اما تو خوب میدانستی به خاطر من کوتاه آمدی و حاضر شدی هر انچه را که من میتوانم برایش بخرم..وهیچ یادم نمیرود ..چه مهربانانه وقتی آن کادویی ناچیز را بازکردی بدون هیچ گله ای چنان شادی زائدالوصفی از خود بروز دادی که من تمام خستگی های یکساله از تنم بیرون برود ..و از همه زیباتر خنده کیارش بود که هفت سینمان را آراست
و اکنون روز والنتاین فرا میرسد
شاید پیش خود فکر کنی این روز مال جوانتر هاست نه مایی که 5سال با هم بوده ایم اما من مخالفم ومیگویم دوست داشتن نه سن وسال میشناسد نه طول زمان ...نه زن نه مرد..چه با هدیه چه بی هدیه
شاید در گیریها وروز مرگی ها باعث شود تا عنوان روزها یادم برود
شاید مشکلات مالی ودست تنها بودن باعث شود تا خریدن هدیه یادم برود
شاید در طول سالها زندگی باهم اختلافات ومشکلاتی داشته ایم
شاید بارها وبارها شکت برانگیخته شده که دیگر برای من محبوبیت سابق را نداری ودیگر علاقه ام کمرنگ شده است
وهزار شاید دیگر
اما در همین زمان میگویم...
من هنوز هم..یاد شیرین آن روزهای نامزدی از ذهنم دور نشده است...هنوز هم زمانیکه دستت را در دستم میگیرم احساس میکنم یارو یاوری دارم که در همه زمانها با من است...هنوزهم تنها صدایی که در گوشم میپیچد صدای توست..تنها تصویریکه تا انتهای شب تا زمانیکه خواب مرا در بر میگیرد پیش رویم تصویر توست..تنها چیزی که مرا وامیدارد از اول صبح تا پاسی از شب حرفهای گوناگون..سلیقه های مختلف وگاهی الفاظ مختلف را تحمل کنم خوشبختی توست وآن میوه شیرین زندگیمان
و میگویم ..کور باد چشمی که به تو خیانت کند..کر باد گوشی که نجوای غیر تو را بشنود...لال باد زبانی که به غیر باز شود...
**************************************
۲۵بهمن ماه سالروز تولد بلند اختر آسمان علم وادب ـدکتر مازیار ع ـ بر تمام جهانیان مبارک![]()
در نطر است بعد از سالها مجددا گرد هم آیی داروسازان ورودی ۷۲ دانشگاه تبریز انجام گردد
زمان پیشنهادی:هفته آخر اردیبهشت یا هفته اول خرداد
شهر پیشنهادی: مشهد
از دوستان همکلاسی خواهشمندم به صورت خصوصی کامنت گذاشته یا به ایمیل من تماس بگیرند
به امید دیدار
مانده ام برسر دوراهی دوسالی میشود دستی بر چرخاندن داروخانه ای شبانه روزی دارم .. با مشغله ای که تماما آنرا خودم برعهده دارم ..دیر زمانیست که بانو نیز به داروخانه نمیاید چرا که میخواهد وظیفه مادری را به نحو احسن به انجام رساندودر به ثمر رساندن پسرکمان بیشترین انرژی را به خرج دهد..اما همین خود باعث شده تا من بیشترین توجهم به سمت داروخانه رفته و نتوانم وظایف شوهری وپدری خود را به نحو احسن به انجام رسانم..ازساعت 8صبح(اگر به واسطه خستگی خواب نمانم)تا ساعت2.5بعداز ظهر واز ساعت4بعدازظهر تا ساعت10.5یا حتی بعضی اوقات 11.5شب در داروخانه ماندن باعث میشود که گهگاهی خاطر بانو مکدر شده و منهم بیجواب فقط منتظر بهتر شدن اوضاع باشم..
سابقه مدیریت بریک تیم کارگری 75نفره باعث شده تا به این اعتقاد برسم که کار اضافه تر ازحد تشخیص وصلاحیت کارگر نه تنها باعث توقع بیشتر او از کارفرما شده بلکه باعث پررویی و باور غلط اومبنی براینکه خضور یا عدم حضور او باعث تغییر شرایط شده وخود را تعیین کننده بیانگارد ..ازاینرو تمام امور سفارشات و در خواستها وکارهای مالی و غیره را خودم انجام میدهم...
اما چند مدتیکه تصمیم گرفتم تااز حضور خود در داروخانه بکاهم وبه سبک و سیاق خیلی از همکاران به نسخه پیچ ها میدان بیشتری دهم باعث شد عده ای داعیه مدیریت داخلی را در سر بپرورانند ونشان دهند که بایستی افسار شان را هر ازگاهی محکم کنم...گوشمالی بزرگی در راهست
عده ای از همکاران شروع به نصب دروبین مدار بسته نموده اند..ظاهرا جواب میدهد..
از دوستان عزیزمخصوصا نوید-افسانه-داش علی و سپیده میخواهم حتما نظر بدهند
بعد اضافه شد:
هر چند اینجانب انسان درونگرایی بوده واصلا خوشم نمی اید تا اسرار ورموز کار خود را به دیگران نشان دهم(مگر چه از جناب دیوید کاپرفیلد کم دارم)اما چون ایشان از ادامه دهندگان راه بنده هستند..گفتم اینکار را انجام دهم تا نکاتی پوشیده از این حرفه پر مشقت را به ایشان و سایر مشتاقان بنمایانم..
علی ایحال..ببینید
1-اینجا محلیست که بنده عموما در دخمه تنهایی خود فرو میروم واگر ندای دکتر جان مریضی امان دهد نسخ بیمه ها را وارد کرده..در اینترنت چرخ میزنم برای شما عزیزان وبلاگ مینویسم..ویا کامنت میگذارم.واگر بود ندای بیماری سر را از پس مونیتور بیرون آورده و جهت عمل نمودن به سوگند خورده شده به مریض مستاصل رهنمودهای لازم را ارئه نموده ..شاید که فیلی را در این اسمان اهورایی هوا نموده باشم..
2-واما این میز کار جادویی..میزی که در روزها همدم و انیس من است ومن رویش هر انچه دلتان بخواهد فیل هوامیکنم
چکهای این شرکتهای بی انصاف را مینویسم..با ویزیتورها سینه به سینه ورخ در رخ به پیکار پرداخته وچنان نه ای میگویم که پشت هفت جدشان را بلرزانم..و شیرینتر ازهمه راس ساعتهای ۲ظهر ۸شب و۱۰شب و۸ صبح پول فروش را میشمارم و از همه مهمتر اینکه پرسنل شیفت شب با گسترانیدن تشک وملحفه و بالشی..شبها از ان به عنوان تخت خواب استفاده میکنند..تا زمانیکه زنگی به توسط انگشتی بیمار..یا جوانکی بیخواب یا معتادی خمار به صدا درآید وارامش شب اورا برهم زند..
حالا شما دوستان عزیز در این دو شکل چند وجه تشابه میبینید...پیدا کنید
*************
من زیاد با افکار وعقاید دکتر شریعتی آشنایی ندارم واصلا علاقه ای ندارم تا در موردش کنکاش کنم..کسیکه توسل جستن به افکارش اینروزها یک نوع پز روشنفکرانه بوده وهمین بیشتر باعث میشود تا علاقه ام به شنیدن سخنانش کمتر شود..اما امروز اس ام اسی از عزیزی به دستم رسید -اگر نامش رانمیبرم شاید ناراضی باشد- که جمله ای از ایشان بود..بدنیست شما هم بخوانید:
در عجب هستم از مردمی که خود زیر بار شلاق ظلم هستند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست...
شب همگی خوش![]()