مدتی بود که همه به دیدن قیافه او عادت کرده بودیم اصولا ما ایرانی ها به عادت کردن عادت داریم همانطور که به گرانی عادت کردیم ..همانطور که به سهمیه بنزین عادت کردیم ووو هزاران عادت بدو خوب که به داشتنش عادت کرده ایم فرزاد حسنی را میگویم ... آنچنان با غرور و تبختری که نظیرش را کم دیده ایم می نشست و مهمانان حاضر را از رتبه های اول کنکور گرفته تا هنرمندان وورزشکاران را چنان دست می انداخت وبقولی مودبانه میگفت :"برو بابا سوسکی "..از قیافه برخی از مهمانان که گاها خودشان از طنز پردازان بنام مملکت بودندمیشد فهمید که تنها به خاطر رعایت حال یک برنامه زنده است که چیزی نمیگویند وگرنه چنان جوابی آماده داشتند که فرزاد حسنی هیچ تهیه کننده وکاگردان هم میخوردند بازهم تمام نمیشد وزیاد می آمد ..
فرزاد حسنی با رک گویی شبیه عادل فردوسی پور و شومن بازی واداواطواری شبیه محمد حسینی برنامه ای ترتیب داده بود که داشت میگرفت اما ایشان حواسش نبود که این نه یک برنامه ورزشیست که روح جوانمردی در آن حاکم باشد و کارشناسی که برنامه قبل با فردوسی پور دعوا میکند بیاید ور دلش بنشیند و نه برنامه تفریحی است که با یک قاقالی لی طرف را راضی کنند وبفرستند خانه اش ....
فرزاد حسنی با برنامه ای که ترتیب داده بود کم آب به آسیاب همانهایی نریخت که اینگونه اورا کنار زدند زمانی که با صورت4 تیغه شده وشاید هم زیر ابروی برداشته شده در مدح کار آرایشگری میگفت که در آرایشگاهش به جهت ممنوعیت شرعی استفاده از تیغ از تیغ زدن صورت مشتریان اجتناب میکرد ویا زمانی که سعی میکرد با استفاده اززیبا ترین جملات یکسری عقاید خرافی را به خورد وباور مردم دهد شاید هیچ فکرش را نمیکرد ...اوبا نیمچه تحصیلاتی که در زمینه کلام وصرف و نحو عربی داشت چنان جملات و کلمات عربی را از مخرج ادا میکرد که گویا رگ وریشه ای از اعراب در او نهفته باشد وچنان در مدح و ستایش میهمانان حکومتی زیاده روی میکرد که توگویی هم اکنون است که به پایشان افتاده وشروع به مالیدن همانجایی بکند که اعراب در داشتنش معروفند ولی خوب یک اشتباه کوچک در محاسبات ویک شوخی وشاید یک اعتراض نابجا نسبت به میهمان محترم بساط سوزش مخرج ایشان را فراهم اورده وباعث شد حسنی را فعلا از دید مردم غیب کند ..نمیدانم شاید واقعا یک همچنین رفتاری از مشخصه های این برنامه بوده ومجری آن میبایست چنین رفتار کند ولی ظاهرا آقای فرزاد خان قدری جوگیر شدند وپیاز داغش را آنقدر زیاد کردند که بوی گندش همه جارا گرفت واول از همه خودش را آزار داد به نظر من هیچکدام از ما ادا وشکلک هایی راکه او در برنامه صندای داغ در طی دو جلسه حضور بروز داد از یاد نمیبریم تعریفهای مجری برنامه فوق الذکر هم مزید بر علت شد که او خودرا بر برج عاج ببیند وفکر کند اگر از باب پاچه خواری وارد شود میتواند مثل خیلی از کسان دیگر از این خوان گسترده بهره ببرد که نبرد به نظر من ایشان باوجود داشتن مدرک مهندسی مکانیک نتوانست ظرفیت فرمانده نیروی انتظامی و دادستان کل کشور رابسنجد وشوخی خود ویا انتقادش را به انها بقبولاند احتمالا ایشان را هم بسان میهمانان قبلی سوسک پنداشت ولی این میهمانان شیری بودند که پای فرزاد حسنی را روی دم خود احساس کردند....و باقی ماجرا فرزاد حسنی باید این استعداد را بهتر ودر جای مناسب تری بکار میگرفت وراهی که او در پیش گرفته بود به ترکستان رسید...پس به قول خود او اگر میخواهی راحت زندگی کنی نه کسی باش نه چیزی بگو نه کاری بکن
من:5سال است که یک موبایل سامسونگA800 دارم
او:تا یک ماه پیش یک گوشی دوربین دار داشت یعد یک مدل سونی اریکسون گرفت بعد چون کیفیت عکسهایش پایین بود با یک مدل بالاتر سونی اریکسون تعویض کرد
من:2سال پیش که اتوموبیل رنوی خود را فروختم دارم تازه دارم دربدر بدنبال یک پراید مدل 80-81 هستم
او:بعد از فروختن پیکان وتبدیل آن به آردی آنرا فروخته والآن به راحتی دارد به خرید یک roa فکر میکند..
من : با هزار قرض و قله وبا وام گرفتن از هزارو یک نفر وبانک توانستم یک خانه بخرم
او: در عرض 7ماه یک خانه ویلایی ساخت
من:هنوز در شش و بش خرید یک کامپیوتر برای خانه هستم
او : از من میخواهد تا قیمت لپ تاپ را برایش سوال کنم
من: به بانو قول میدهم که اگر توانستم برای آخر شهریور بعنوان مسافرت ببرمشان اردبیل و سرعین ....
او : میگوید فردا نمی آیم چون میخواهیم با خانواده برویم ییلاق شاید هم رفتیم سمت اردبیل!!!!!
من : میگردم تایک عینک ارزان قیمت پیداکنم تا اگر بدست پسرکم شکست زیاد ناراحت نشوم
او: تحقیقات را در زمینه لیزیک چشم انجام داد وبعد از عدم موافقت پزشک دنبال لنز درجه یک میگردد
وهزارن من واوی دیگر
*او نسخه پیچ داروخانه من است
-----------------
پیداست که دل و دماغ نوشتن را ندارم نمیدانم از سایرین به من سرایت کرده یا از من به سایرین ..ولی گرمای هوا ازیک طرف وراهی نمودن ابوی ووالده به حج عمره و از طرفی آماده شدن برای استقبال از ایشان باعث شده تا نتوانم به دوستانم سربزنم
خوش باشید
مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز
مرگ خود میبینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
برگرفته از وبلاگ قصه های دل
در زندگی خیلی ها اتفاقات جالبی رخ میدهد که من هم از آن قاعده مستثنی نیستم وآن توارد تاریخ تولد ها در بین اعضاء خانواده من است مثلا تاریخ تولد همسرم ومادرم با اختلاف 30سال در یک روز است ..تاریخ تولد من وپدر همسرم با اختلاف 38 سال در یک روز است حالا نمیدانم این تصادف را باید به حساب خوبی گذاشت یا این که .....شما آقایان اگر مادرتان وهمسرتان در یک روز متولد میشدند به کدامیک زود تر تبریک میگفتید..و شما خانم ها اگر شوهر وپدرتان روز تولدشان یکی بود چه؟؟؟؟؟ ولی 4 مرداد برای من روزی بزرگ است چرا که مصادف با تولد دو عزیز دیگر است... اولی کسی است که تمام عمرش را به پایم ریخت تا به بار بنشینم و یاد بگیرم تا تمام عمرم را به پای دومی بریزم 4مرداد روز تولد پدرم وپسرم است ..پدر بزرگ ونوه با اختلاف68 سال...پسریکه با ورودش به زندگی من به من فهماند چقدرزحمت به پایم کشیده شده... .روزی بزرگ برای من وهر کس دیگری که میتوانست بجای من باشد شادیی که اگر وصفش کنی تا عمر داری باید بگویی هرچند که وجود یک خرمگس معرکه در این بین باعث شد تا سوء تفاهمی کوچک قدری از حلاوت آن بکاهد و اسباب کدورت بانو را ایجاد کند
گفتنی هاو نگفتنی ها را تا جایی که میتوانستم به اولین چهارم مردادی گفتم ولی برای دومین آنها حرفهایی دارم که نمیدانم عمرم کفاف آن را میدهد یا خیر
پسر عزیزم میدانم پسر کم توقعی هستی وهیچگاه من را بخاطر کم وکاستی ها مورد شماتت قرار نمیدهی ..میدانم که هیچگاه از من توقع نداشتی تا برایت شب شش تولد بگیریم آخر تویادت نمی آید ولی آنروزها بدلیل زردی بعد از تولد در بیمارستان بستری بودی ومن ومادرت تنها می توانستیم روزی دوبار از پشت شیشه تورا ببینیم و کار من سخت تر بود چون باید طوری خودم را کنترل میکردم تا بتوانم در روحیه مادرت موثر باشم هرچند که او هنوز هم مرا بیخیال میپندارد ..
میدانم از اینکه مثل باقی شاه پسر های فامیل برایت ختنه سوران نگرفتیم شکایتی نمیکنی چون اگر بشنوی که من در ان موقع استعفا داده بودم و2 ماه بود که بیکار بودم واز پول باز خریدی ام زندگی میگذراندیم وتازه بابت قولنامه جواز داروخانه کلی زیر بار قرض رفته بودم مرا درک خواهی کرد ...
میدانم اگر بشنوی که در اولین سالگرد تولدت بدلیل داشتن قرضهای فراوان به بانک ها و شرکتهای دارویی نتوانستم مثل همسن و سالانت جشن تولد مفصلی بگیرم وتمام بچه هارا دعوت کنم هیچگاه مرا ملامت نمی کنی ...
پسرم از تو ممنونم که ظهر ها به خانه می ایم زیاد به من گیر نمی دهی تا با تو بازی کنم چون میدانی خسته ام و از تو تشکر میکنم شبها آنقدر بیدار میمانی تا من به خانه بیایم ...واگر حوصله داشته باشم با هم توپ بازی کنیم ...عوضش من هم از اینکه مو های سر وبدنم را مدام میکشی و گازم میگیری هیچگاه از تو شکایت نمیکنم ...
پسرم میدانم بزرگترین تفریحت این است تا در بغل من یا مادرت از پنجره به خیابان نگاه کنی وبا اصواتی که از دهانت خارج میکنی از بزرگ بودن ماشین های عبوری تعجب کنی ..توفکر میکنی من دوست ندارم غروبهای تابستان در پارک قدم بزنم و بازیهای کودکانه ات را ببینم ولذت ببرم ..اما چه کنم حرفه ام این اجازه را نمیدهد عوضش قول میدهم مثل همه مردهای ایرانی درزمان بازنشستگی....اگر آن زمان زنده باشم.....نوه ام را به پارک ببرم
پسرم بزرگترین تفریح من اینست که وقتی از داروخانه برمیگردم آنقدر قلقلکت بدهم که مادرت با عصبانیت بگوید...ولش کن بچه رو عصبی نکن .....وتو با سعه صدر فوقش یک لگد میزنی ودر میروی گاهی هم بخاطر اینکه سرم را شیره بمالی وموبایلم را بگیری میآیی ومرا میبوسی و هنرمندانه نقشه ات را اجرا میکنی ...
از توممنونم که شب ها گاهی کنارمن میخوابی هرچند که لگد هایی را روانه دماغ ودهانم میکنی.. اما لذت احساس گرمای نفست که به صورتم میخورد باعث میشود همه را فراموش کنم
پسرم میدانم که آنقدر کم توقع هستی که از من انتظار نداری که امسال هم برایت یک جشن تولد بزرگ بگیرم چون وقتی بزرگ شدی ومفهوم پاس کردن یک مضاربه 11میلیون تومانی را فهمیدی به من حق میدهی...
ولی امیدوارم درسالهای بعدبتوانم جبران کنم
پدرم روز تولد وروز پدر را تبریک میگویم
پسرم روز تولد تورا هم تبریک میگویم