سلام نازنینم گفتم برایت بنویسم از آنچه در دل دارم و تمیتوانم بگویم.. شاید مجالی نباشد که برایت بگویم ...نمیدانم که اصلا این دلنوشته روزی چشمهای زیبای تورا زیارت خواهد کرد یا نه.. نمیدانم آن روز ها کجایی و شبها در آغوش کدام یار آرامش را در می یابی و صبح ها با نسیم نفس کدام دوست به پا خواهی خواست ولی مهم اینست که الان شبها را با گرمای آغوش تو می آغازم و صبح ها با صدای نفس تو روز را از سر میگیرم
نازنینم زمانیکه خبر آمدنت را شنیدم شوقی سراسر وجودم را فراگرفت شوقی همراه با ترس ... عشقی همراه با وحشت چرا که باید اسباب پذیراییت هرچه سریعتر مهیا میشد ....
خیلی دوست داشتم اولین کسی باشم که ترا میبینم و زمانیکه برای اولین بار نگاهت را به روی من باز کردی ....آخ که چه دنیایی داشت چقدر آشنا و دوست داشتنی بود ..یادم نمی آید که کسی اینگونه مرا نگاه کرده باشدواینقدر عمیق با نگاهش با من سخن گفته باشد ..سخنی به درازای یک عمر.....
هیچوقت یادم نمیرود بار اولی که تورا در آغوش کشیدم وگرمای نفسهایت صورتم نواخت ..آخ که چه پرشکوه بود آن لحظه که باسیاهی چشمانت وبا صدای نفسهایت عشق ودلدادگی را برایم هجی کردی و من فهمیدم که دنیایم با تو چه زیبا شده است..
رفته رفته تو در کنارم پاگرفتی و برخلاف آنچه گفته میشد که تو به من محتاج هستی من به تو محتاج شدم و بر تو مشتاق و تو شدی همه نیازم ..همه تلاشم و همه انگیزه ام برای تغییر ..برای تحمل هر سختی و برای تلاشی جاوید تا بتوانم در روز موعود در مقابلت سرافراز باشم و بگویم هر آنچه در توان داشتم برایت نهادم و این تو این هم زندگی
نازنینم نمیدانی چه روزهایی را با شوق دیدار چشمان تو سرکردم همانطور که قبل از آمدن تو رویایش را در سر پرورانده بودم و چه شبهایی را به شوق باز شدن دوباره چشمان تو به دنیا روز میکنم ..میبینی ؟من هرروز بیشتر عاشق آن چشمان نازنینت میشوم ..آخر هیچکش اینطور عاشقانه به من نگاه نمیکند که تو مرا میبینی
نمیدانی چقدر لذت بخش بود وقتی که بار اول خندیدی وقتی که بار اول به سمتم آمدی وقتی بار اول اسمم را صدا زدی ..و وقتی بار اول از ته دل به من گفتی دوستت دارم
و وقتی کلمه تاکید خیلی را کنار دوستت دارم گذاشتی تا مرا به شعفی جاودانه برسانی....
هیچ فکر نمیکردم روزی تو با جملات زیبایت و با بوسه های داغت بدرقه کننده هر روزم شوی تا بعد از باز گشتم با آغوش بازت استقبالم کنی و من بدانم شور وشوقم برای زود تر رسیدن به خانه بی دلیل نبوده است
نازنینم میدانم هیچگاه مرا به بخاطر تاخیرهایم ..نبودنهایم ..وبیحوصلگیهایم سرزنش نخواهی کرد ..
میدانم تندخوییهایم را به بزرگواریت خواهی بخشید وهمچنان با نگاه های دوست داشتنی ات مرا خواهی نگریست ..
میدانم هیچگاه بابت نداشته هایت شکایت نخواهی کرد و همین بیشتر مرا شرمنده میکند ...میدانم که میفهمی اگر در توانم باشد دنیا را به پایت خواهم ریخت میدانم که میدانی که دوست داشتم آمدنت را به جشنی جاودانه بنشینم اما ظاهرا روزگار نمیخواست که این شادی به راحتی صورت گیرد تا شاید دلیلی باشد تا قدر آمدنت و بودنت را بیشتر بدانم ...وروزها وسال گذشت و من باز هم نتوانستم اولین سال حضورت را درجمع مان به خوبی به جشن بنشینم و این تن تبدار تو بود که به محفل غریبانه ما گرمی بخشیده بود ..
نازنینم نمیدانم چرا اینگونه میشود چرا هربار که صحبت از جشن آمدنت و شادی وصف نا پذیر تو میشود کینه ها دوباره تازه میشود راه ها بسته میشود و من دوباره باید شرمنده آن چشمهای نازنین باشم نمیدانم آیا امسال هم شادیت در پس پرده غرور وخودخواهی هامان کمرنگ میشود یا نه؟
نازنینم میخواهم با همه وجود بگویم دوستت دارم همانگونه که تو به سادگی وپرمعنایی با لفظ خودت بارها به من این جمله را گفته ای وهر بارش برایم تازگی خاصی دارد ..میخواهم بدانی با اینکه بیشتر اوقات را در کنارت نیستم اما تو بیشترین بهانه برای زنده بودنم هستی ..
نازنینم درست است که گاهی نمیدانم با بودنت چه کنم اما میدانم با نبودنت نمیتوانم سر کنم...
پس امسال هم سالروز تولدت را با خودم به جشن مینشینم و آرزو میکنم آنقدر زنده بمانم تا به بار نشستن تو میوه شیرینم را با چشمان خود ببینم