در آستانه والنتاین
میرود دست به دست
وگلی چون لبخند
میبرد از بر ما
به بهانه۲۴بهمن ماه سالروز مرگ فروغ فرخزاد
***************************************
5سال پیش یک چنین روزهایی بود پشت پیشخوان یک داروخانه دیدمت ساده بودی از روی مدل عینکت میشد فهمید چقدر بچه مثبتی..تا بفهمم چه شده دیدم دارم حلقه رابه دستت میندازم ..هیچکس باورش نمیشد..منیکه به هر چیزی فکر میکردم جز ازدواج چگونه اینطوری رام شدم و نشستم کنارت تا مابقی راه را با تو طی کنم ..توساده و یکدست من هفت تویی که آرزوی فتح دست نیافتنی ها را داشتم
تا چشم بهم زدیم کودکی شیرین به جمعمان اضافه شد تا سفرمان سه نفره دنبال شود نامش را کیارش گذاشتیم تا به سان هم نامش در روزهای پیری به دفاع از کیان خانواده بپردازد...
زمستان دوسال پیش بود دقیقا همین موقع ..تاریکترین نقطه زندگیمان..2ماه بیکاری...وبرباد دادن هرچه اندوخته بودیم...از همه مهمتر پولی که بابت خرید جواز داروخانه باید میدادیم...
انگار بازگشته بودیم به زیر صفر ..قرض ..وام..اقساط پرداخت نشده...وتویی که از چشمانت میخواندم یارای آمدنت نیست ولی آمدی میدانستم که دردلت چه آشوبی برپاست ولی با اعتماد یا بی اعتماد آمدی ..شاید هم پیش خودت گفتی وضع ازاین بد تر نخواهد شد..
زمستان سیاهی بود..برای من وحشتناک بود چه رسد برای تو..اما هیچ شکایتی نکردی ..گاهی میترسیدم اما چشمانت به من آرامش میداد...
میدانستم دلت برای خانه تازه ای که خریده بودیم وتو با سلیقه خودت هر گوشه اش را اراسته بودی میسوزد..چرا که باید آن را در اختیار مستاجر میگذاشتیم تا با پول ان قسط خرید داروخانه را بدهیم
اما چاره ای نبود..راهی بودکه باید میرفتیم هم من میدانستم هم تو ..شهر غریب... بی همزبان وآشنا... من در داروخانه و تو تنها در خانه با آنکه سالها درس خوانده بودی و دوست داشتی کار کنی..تنها چیزی که بود امیدی بود که برای زندگی بهتر و تو اجازه دادی تا پابگیرد ...استرسها و دغدغه هایم را در دریای دلت حل کردی تا اسوده به کارم بپردازم و فقط به کارم فکر کنم ..
امکان هیچ نوع خریدی نبود باید از هر خرج اضافی میزدیم حتی خرید عید وتو با انکه میتوانستی به شیوه سایر بانوان داروخانه دار عمل کنی بی آنکه چیزی بگویی ازهمه انها یی که میخواستی گذشتی حتی از سرمایه ای که از قبل اندوخته بودی برایم هدیه روز تولد گرفتی ..تا مرا بیشتر وامدار خود کنی
شاید هیچکس نداند .نفهمد چگونه وحشت واسترس را شبها به دست بادهای زمستانی این شهر میسپردیم وصبحها باانرژی بیشتر به کارمان میرسیدیم..
سخت بود هردومان با یک زندگی آرام ویکنواخت خوگرفته بودیم..من حتی توی عمرم یکبار هم اسباب کشی نکرده بوم ..فقط هرجایی که میخواستم بروم ساکم را می انداختم روی دوشم ومیرفتم ..اما تو با من در عرض 5سال 3بار کوچ کردی و اماده برای چهارمین میشوی
عید آن سال را به یاد دارم اولین باری بود که باهم تحویل سال را 3نفره جشن میگرفتیم..هردویمان دلمان میخواست اولین و بهترین عیدی را به او بدهیم ..اما تو خوب میدانستی به خاطر من کوتاه آمدی و حاضر شدی هر انچه را که من میتوانم برایش بخرم..وهیچ یادم نمیرود ..چه مهربانانه وقتی آن کادویی ناچیز را بازکردی بدون هیچ گله ای چنان شادی زائدالوصفی از خود بروز دادی که من تمام خستگی های یکساله از تنم بیرون برود ..و از همه زیباتر خنده کیارش بود که هفت سینمان را آراست
و اکنون روز والنتاین فرا میرسد
شاید پیش خود فکر کنی این روز مال جوانتر هاست نه مایی که 5سال با هم بوده ایم اما من مخالفم ومیگویم دوست داشتن نه سن وسال میشناسد نه طول زمان ...نه زن نه مرد..چه با هدیه چه بی هدیه
شاید در گیریها وروز مرگی ها باعث شود تا عنوان روزها یادم برود
شاید مشکلات مالی ودست تنها بودن باعث شود تا خریدن هدیه یادم برود
شاید در طول سالها زندگی باهم اختلافات ومشکلاتی داشته ایم
شاید بارها وبارها شکت برانگیخته شده که دیگر برای من محبوبیت سابق را نداری ودیگر علاقه ام کمرنگ شده است
وهزار شاید دیگر
اما در همین زمان میگویم...
من هنوز هم..یاد شیرین آن روزهای نامزدی از ذهنم دور نشده است...هنوز هم زمانیکه دستت را در دستم میگیرم احساس میکنم یارو یاوری دارم که در همه زمانها با من است...هنوزهم تنها صدایی که در گوشم میپیچد صدای توست..تنها تصویریکه تا انتهای شب تا زمانیکه خواب مرا در بر میگیرد پیش رویم تصویر توست..تنها چیزی که مرا وامیدارد از اول صبح تا پاسی از شب حرفهای گوناگون..سلیقه های مختلف وگاهی الفاظ مختلف را تحمل کنم خوشبختی توست وآن میوه شیرین زندگیمان
و میگویم ..کور باد چشمی که به تو خیانت کند..کر باد گوشی که نجوای غیر تو را بشنود...لال باد زبانی که به غیر باز شود...
**************************************
۲۵بهمن ماه سالروز تولد بلند اختر آسمان علم وادب ـدکتر مازیار ع ـ بر تمام جهانیان مبارک![]()
اکنون که بعدازسالها توانستم با اندوخته ای نه چندان داروخانه ای را برای خودفراهم کنم فکر میکردم منتهای آمال خود را یافته ام...... ولی افسوس...