قرررررررمزته

پرسپولیس  بالاخره قهرمان شد

شاید خیلی ها نقش محمد حسن انصاریفر را در این انسجام تیمی فراموش کرده وبا فرافکنی سعی  کردند تا تمام تشنجات را به گردن او بیندازند اما من معتقدم خدمتی که او به این تیم کرد مثال نهالی بود که الان ثمر داد او خواسته یا ناخواسته در دوره مدیریتش به طور تمام وکمال به دوره زمامداری علی پروین بر این تیم خاتمه داد واورا از نیمکتی که آن را ارث پدری خود میدانست روانه جایگاه ویژه تماشاچیان نمود –علی پروینی که خودش را هم قبول نداشته وبرای تیمش از مربی دیگر استفاده نمود-.شاید در گذشته به عنوان یک پرسپولیسی دوآتشه هماره قهرمانی این تیم را میخواستم اما در طی چند سال اخیر چنان از وضعیت فجیع این تیم حالم بهم میخورد که نه تنها علاقه ای به دیدن بازی این تیم نداشتم بلکه نتایج این تیم را هم دنبال نمیکردم

اما افشین قطبی کسی بود که نشان داد از قیصر بالا تر هم هست …بله امپراتور… اویی که درتمام فصل با چهره ای آرام با حوصله در برابر خبرنگاران ظاهر شد و فقط قهرمانی را طلب کرد ونشان داد قانون جاذبه واقعیت دارد…کلاس افشین قطبی چنان به دل اهالی فوتبال نشست  که حتی اگر قهرمان هم نمیشد شاید هیچکس اورا مقصر نمیدانست…

نوع ادبیات او در مقابل ادبیات چاله میدانی مربیانی مثل امیر قلعه نوعی  فیروز کریمی محمود یاوری وبسیاری از مربیان دیگر که در باختها زمین را به اسمان وآسمان را به ریسمان میبافتند شاخص وتاثبر گذار بود او هیچ باختی را به گردن  داور یا زمین نینداخت هیچ گل خورده ای را به گردن مهرزاد معدنچی ننداخت و فقط وفقط خود را به نقد کشید ..او حتی در زمانیکه کاندیدای مربیگری تیم ملی بود وبه آن شیوه مرموز انتخاب نشد در حالیکه دوربین خبرنگاران در گوشها و میکروفونشان در سوراغ دماغش  بود  و همگان منتظر بودند تا یک عکس العمل نا مناسب ببینند هیچ حرکت خاصی بروز نداد و باز مهر تاییدی بر شخصیت خود زد

او نشان داد که خواستن توانستن است ومیشود در شرایط بد هم کار کرد او با حمید استیلی کار کرد که زوبل گفته بود دانش فوتبالش از یک مترجم نیز پایین تر است ..بگوویچ تمام اختلافات را به او نسبت داد و دنیزلی او را اخراج کرد و پروین گفت که مار در آستین خود پرورانده است و تمام کارشناسان اختلافات و افت پرسپولیس را به او نسبت دادند ولی او چنان لب فروبست و تمام منتقدین را در خماری باقی گذاشت…

اری اوچیزهای زیادی به مردم مربیان تماشاچیان وکارشناسان آموخت :

ادب مرد به زدولت اوست

******

خداییش همانقدری که قهرمانی پرسپولیس حال داد ماندن ملوان بندرانزلی (بقول پدر عیال بندر پهلوی) هم حال داد

قرص ماشین!!!!!!

پاییز76..بعنوان قائم مقام در یک داروخانه شبانه روزی در تبریز  کار میکردم

پیرمردی وارد میشود به ترکی میگوید:

-مشکینین ماشینی  حبی ایستیرم(قرص ماشین مشکین شهر میخوام)

-نمنه..هارا....(چی ...کجا؟؟؟؟)

استیرم گدم مشکین شهره منه دییپلر که بیر قرصی آلم که او شهری مخصوص اولسون اوراجان منیم حالیم پیس اولماسا...(میخوام برم مشکین شهر بهم گفتن که قرص مخصوص اون شهرو بگیرم که تو ماشین حالم بد نشه)

ناگهان نسخه پیچ شیطان داروخانه کل قضایا به دستش آمدو منهم که دیگر قدرت کنترل نداشتم رفتم به پستویی که شاید در اکثر داروخانه های شبانه روزی باشد و سیگاری روشن کردم و ایستادم تا ادامه ماجرا را بشنوم...

-حاج آقا مشکینی یخموزدی (حاج آقا مال مشکین رو نداریم)

-وای دده من بلیط آلمیشم  ائوزده سوپر ته صندل نینیم به ؟(ای وای من بلیط گرفتم الان سوپر تک صندلی )

نسخه پیچ شروع به گشتن بین قرص ها میکند:

- گوی باخم نه اولار (بذار ببینم چی میشه)..مشهدینکی وارموز شیراز وارموز ...اصفهان وارموز تهران وارموز...(برای مشهد داریم..برای شیراز داریم..برای اصفهان داریم) باخ بوردان اوراجان نه قدر دیر(ببین ازینجا تا تا اونجا چقدره)

-بیلمیرم شاید بش ساعت (نمیدونم شاید پنج ساعت)

-باخ بو قرص تهرانینکی دیر بوردان تهرانه جان اون ساعت دیر یاریسینی آتاسن اولار مشکینی (ببین این قرص مال تهرانه ازینجا تا تهران 10ساعته نصفشو بخوری میشه برای همون مشکین.....!!!!!!)

الله سیزه خیر ورسن منی راحت ایلدوز الله سیزه سخلارسن (خداخیرتون بده منو راحت کردین خدا شمارو نگه داره)

وحالا اردیبهشت سال 87 داروخانه شبانه روزی  اینجا ( چیکارداری کجا)روز جمعه تقریبا خلوتی بود و من و نسخه پیچ تقریبا داشتیم چرت میزدیم ...مردی وارد میشود  میشناختمش از مشتریان نحس داروخانه بود یکبار رفته بود به شبکه شکایت کرده بود که به او داروی تاریخ گذشته داده ایم واستدلالش این بود که با خوردن آن قرصها کمر دردش خوب نشده است ...وبساط خنده کارکنان شبکه را فراهم کرده بود و جالب در اینکه تا فرمانداری هم رفته وشکایت کرده بود ..مطمئن بودم که در قسمت بالایی خانه اش چیزی به اسم مخ وجود ندارد  وبنابراین هروقت به داروخانه میامد هر دارویی میخواست یا میگفتیم نداریم یا به یک بهانه ای دست به سرش میکردیم ...تا شاخش را از مابیرون بکشد...

جلو آمد و با لهجه مخصوص این محل گفت:

-قرص ماشین میخوام

ناگهان در قسمت انتهایی راست روده ام موجودات ریزی شروع به جنبیدن کرده ومرا وادارکردند تا بساط تفریح روز جمعه را فراهم کنم

-چه ماشینی؟!

-اتوبوس ..مگه فرق میکنه

-پس چی باید همه چی معلوم باشه.. کجا میری ..باچی میری

-با اتوبوس میخوام بچه هارو ببرم مشهد

-نه برای مشهد داریم اما مال اتوبوس نیست 

-یعنی چی...

یعنی برای اتوبوس کاربرد نداره یه مدل داریم مال ماشین سواریه  یه مدل هم واسه هواپیماست

-حالا چیکار کنم

-باید یا با هواپیما بری یا با ماشین

- نه بابا بلیط گرفتم ...

-پس برو یه داروخونه دیگه تو اینشهر که دیگه شبانه روزی نیست باید بری اونور ...

-چی نه بابا تروخدا یه کاریش بکن دکتر

-صبر کن برم پشت ببینم سهاید یکی دو بسته ای باشه

-خدا امواتتو بیامرزه قول میدم دیگه اذیتتون نکنم

من هم بعد از اینکه چند لحظه ای در پستو ماندم برگشتم وگقتم :

-چند بسته میخوای یکی بسته؟

-اگه داری سه چهار بسته بده بد نیست تو خونه بمونه خودمون 4نفریم برای برگشتن شاید انورا بهم ندن

-بیا میشه 400تومن

وبا خوشحالی بسته را میگیرد ومیرودو خدا میداند کی دوباره برسر ما چون آوار خراب خواهد شد

نیازمندیها

داروخانه شبانه روزی دکتر ع نیازمند به یک نفر مسئول فنی اعم از حضوری ..غیر حضوری.. اماده بکار ..پیام نوری ...یا به هر مدل دیگر که دوست داشته باشید میباشد ...

برمیگردم... بعد از اسباب کشی.... فعلا دارم وسایل جمع میکنم