خداحافظی86

اسفند از نیمه گذشته است ...بهار دارد میاید...دلم میخواهدتا ساعتی ازشب قدم بزنم..یاد عمر از دست رفته کنم وزار زار گریه  کنم..

من آمدن بهار را نه از گرمای هوا بلکه از لبخند پستچی ..از سلام بلند رفتگر...از گرمی صدای خدمه بانک...وخوش اخلاقی پستچی می فهمم..

ویزیتورها از مدتها قبل به بهانه فروش آخر سال می آیند و التماس دعا برای سفارشات میلیونی دارند تا مبادا گوشه اسکناسهای پورسانتشان سابیده شود....

کارکنان شرکتها بعد از تخلیه و تحویل جنس بلند میگویند...ایشاالله سال خوبی داشته باشین...وآن وقت است که میفهمم که باید عیدی شان رابدهم چون تا سال جدید آنها برایم جنس نمی آورند...

ولی برای من چه فرقی میکند ..من که عید و جمعه وشنبه ندارم  داروخانه شبانه روزی مگر وقت آزاد دارد ..منی که از ساعت 8صبح تا 10شب چپیده ام در این سوراخ و نمیفهمم کی تعطیل است و کی غیر تعطیل..نه زن میفهمم نه بچه و نه زندگی ..چه کاری به کار عید دارم تازه عید برای من ضرر دارد چون هم باید عیدی بدهم هم پاداش هم تصفیه حساب سالانه ...تازه میگویند خوش به حال شما شبانه روزی دارها چه فروشی میکنید در تعطیلات..ولی اگر به عمل برسد هیچکس نمیاید تعطیلی سیزده بدرت را با تو عوض کند....

آخ گفتم سیزده بدر ..خداکند امسال هم سیزده بدر مثل پارسال سرد وبارانی واصلا برفی باشد تا نزد بانو بهانه ای برای بیرون نرفتن داشته باشم...آخر اگر داروخانه شبانه روزی روز سیزده بدر بدون مسئول فنی باشد چه کسی میخواهد آمپولهای سایمتدین و متوکلوپرامیدوسرمهای رینگر عرق خورهای روز سیزده سال را کنترل کند تا مبادا دارویی اشتباه روی عرقشان بدهی و عوارض سوء نصیبشان شود...

چیزی حدود یکسال میشود که به دنیای مجازی وارد شده ام ودر این بین دوستان جدیدی یافته ام وچند نفری هم هستند که ازپیش با ایشان آشنا بودم و دنیای مجازی دوباره مرا به انها رساند...

امید عزیز که برایم یادگار خاطرات دانشجویی در تبریز و شرو شور جوانی است و اورا از سال 77که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم ندیده ام...ونوید جان که آخرین باریکه اورا دیدم هنوز کودک خردسالی بود که وارد مدرسه نشده بود واو اینک برای خودش دکتر داروسازی شده و راه پدر را ادامه میدهد..

مانی عزیز با تمبرهای باطله اش که اشهار جادوییش را در آن  مینویسد...اشعاریکه هر کدامش را چندین وچند بار میخوانم اما زیبایی کلامش باعث میشود هیچ کامنت قابل توجهی نگذارم چون هیج جای تفسیر ونظری باقی نمیگذارد...فاضل صافی با اشعار زیبایش که انسان را به یاد شعرای متقدم می اندازد..

ارسلان با آن شوخی بیمزه اول سالش که همه را نگران کرد..اخ مگر اینکه دستم به او نرسد..تنها تصوری که از او دارم یک پسر شیطان است که که اگر گیرش بیفتی باید هوای خودت را داشته باشی ..خیلی دلم میخواهد که بالاخره اورا ببینم...

بعد از گذشت زمانی ناگهان اکثر پزشکان وبلاگستان غیب شدندو تنها کسی که گهگاهی علایم حیاتی از خودش صادر میکرد همانا متوترکسات بود که موجز وزیبا مینوشت وگاهی هم لینکهایی از آهنگهای زیبا را معرفی میکرد که تصنیف صیاد افتخاری و جام تهی شجریان آهنگهایی بودندکه به یادگار از او دارم..

از مابقی پزشکان هیچ خبری دردست نیست ..هر چند که اخیرا دکتر آذرخش و دکتر مجید به  جمع دوستانم اضافه شده اند وهمیشه در لابلای نظراتم دنبال نامشان هستم ..

امیر عباس نخعی از خبرنگاران جوان وخوش آتیه که نوشته های موجز ومختصرش را دوست دارم ولی باید بیشتر از اینها مواظب خودش باشد تا به سرنوشت  سایر قلم بدستان منتقد دچار نشود...

داش علی یا بهتر بگویم دکتر علی  که به سلک همکارانم پیوسته و رویا هایی ازمدینه فاضله در سردارد آخ که حرفهایش  مرا یاد اوایل کارم می اندازد چی فکر میکردیم وچی شد...امیدوارم اوو دیگر دوستان مشهدیم را در سفری که در ذهنم دارم ببینم..یعنی امیدوارم این سفر انجام شود...

ژاندارک گرامی با نوشته هایی که رنگ وبوی جدیدی دارد واز بازدیدکنندگان ثابت وبلاگم است و من هم به محض اطلاع از به روز شدنش به دیدارش میشتابم...

دکتر افسانه از همکارانیکه جزو اولین بازدیدکنندگان مطالبم است...ولی نمیدانم چرا  نوشته هایش آنقدر غمبار است که گویی غم دنیا را تماما به تصویر میکشدودل هر خواننده ای را به درد میآورد... آخ خدای من مگر یک نفر چقدر ظرفیت دارد که اینگونه این همه غم را در خود نهان میدارد ودم نمیزند ..چه صبری به او داده ای خدا....

دکتر سپیده از همکاران دیگر داروساز جوانی که هنوز در ابتدای راه است وبا آخرین پستش روز خوب فارغ التحصیلی را به یادم انداخت وسر درگریبانیها وسرگشتگیهای بعد از فارغ التحصیلی را دوباره برایم ترسیم نمود...

مریم وهاله با وبلاگ اشتراکیشان با دردسرهای روزمره شان با خاطرات بامزه شان از پاهای ثابت وبلاگهای هم هستیم وهمیشه مطالب هم را میخوانیم...

خاتون عزیز با وبلاگهای زیبایش..اشعار زیبایی که چون از دل برآمده بردل هر خوانندهای مینشیند و جملات کوتاهی که شاید شرح حال هر کداممان باشد وبالاخره دل نوشته هایش که گاهی دل آدم را میلرزاند وگاه آدم را شاد میکند..اما آنچه که بیشتر وی را متمایز میسازد تلاشیست که برای حفظ کانون گرم خانواده اش میکندو عشق وانگیزه و روحیه ایست که در وجود این بانو برای حل مشکلات موج میزند..شاید هر کداممان به جای اوبودیم عطای این نوع زندگی را به لقایش می بخشیدیم.....

خاطره با خاطراتش ..با داستانهایی که بعضی اوقات طعنه های تلخی در آن احساس میشود ..

مهتاب با داعیه حقوق مدنی زنان..راهی که خیلی ها رفته اند و تنها جوابی که دیده اند یک چیز است :فیلتر... از کسانیست که به محض به روز شدن به دیدن مطالبش میروم...

نگاه نو با عکسهای زیبایی که از مناطق مختلف میگذارد..شاید بیشترین عکسهای موجود در فایلهایم را از وبلاگ او برداشت کنم..نمی دانم راضیست یا نه...ولی ایشان در خارج هستند وما در ایران خداراشکر که در ایران حق کپی رایت جدی نیست..

گیلاسی ..با وبلاگ پر خواننده اش .. ازدیگر کسانی هستند که در کامنتهایم همیشه دنبال نامشان میگردم...

به تازگی چند بازدیدکننده جدید وثابت نیز به لیست دوستانم اضافه شده اند..که میتوانم به دکتر دریا و خانم موحد و مریم مهرگان  اشاره کنم جوجو و شیواهم دوهمشهری هستند که به تازگی افتخار داده اند و به دیدن مطالبم می ایند.......

نمیدانم نیلی چرادیگر نمینویسد..نمیدانم آرزو کجا رفت..

باری نمیدانم چند اسم را از قلم انداختم...اما این چیزی از ارزشهای افراد ازقلم افتاده کم نمیکند ...

یکسال با این دوستان بودم برایم نوشتند وبرایشان نوشتم...با شادیشان شاد شدم با لحظات غمبارشان سرکردم...برایشان از لخظات زیبا نوشتم تا لبی را بخندانم واز دلتنگیهایم نوشتم تا خودم را سبک کنم...این دنیا فقط نامش مجازیست و ظاهرا دوستی ها بیرنگ ولعا بتر از دنیای واقعیست..

سال به پایان میرسد .من دوست دارم تا تمام این دوستان را در دنیای واقعی نیز ببینم

سال به پایان میرسد ومن دوست دارم در لحظه تحویل سال در یاد همه این دوستان باشم همانطور که خودم به یادشان  هستم

سال به پایان میرسد ..یادم باشد از همسفر زندگیم تشکر کنم که یکسال دیگر مرا با تمام گرفتاریها تحمل کرد وپا به  پایم آمد...

سال نو می آید ومن منتظر دعای خیر پدرو مادر هستم....

با آرزوی دلی شاد ..تنی سالم....لبی خندان و جیبی پر پول در سال جدید

سال نو برهمه دوستان پیشاپیش مبارک

 

شما بودید چه میکردید؟

باز هم یک ماجرای دیگر که حیفم آمد تا ننویسم با اینکه تصمیم داشتم تا اخر سال چیزی ننویسم

اما اتفاقی افتاد که در نوع خودش برای تفرج و همچنین باز کردن اخم های اینجانب در اوج کارهای آخر سال..و.مابقی چیزها موثر بود

در پیاده رو داروخانه ما مردی تقریبا میان سال  هر روز رفت وآمد میکند..بی خانمان است..اهل همین شهر است  پدرو برادرانش را میشناسم حال او چرا از انان وانان نیز ازاو بریده اند نمیدانم ونپرسیده ام..اما همینقدر میدانم که نامش بلال است در سن حدود بیست سالگی عاشق دختری میشود و با مخالفت هر دو خانواده  روبرو میشود ..ظاهرا دختر نپز تمایلی به او نشان نمیدهد و به عقد مردی دیگر در میاید و از آنروز آقا بلال

بسان مجنون ره بیابان را درپیش گرفته و نماد عاشق پیشگی شده..شغل کارتون خوابی را انتخاب نموده است

بگذریم این آقابلال روزها در خیابان ها قدم میزند اگر مغازه داری بخواهد مغازه اش را تمیز کند..یا فردی بخواهد منزلش یا راه پله ها را بشوید..از او میخواهد تا تا بکار برایش بپردازدو.در پایان کار پولی بعنوان دستمزد به او بدهد تا گذران عمر کند..شب هم خرابه ای در نزدیک کوههای این شهر آرامشگاه اوست که اگر هوا برفی باشد ونتواند از سربالایی بالا برود بساطش را که شامل یک فلاسک یک کتری وکبریت است در کنار یکی از مغازه هاپهن و زیراندازش را که در کوله اش قرار دارد میگستراند ومیخوابد...

ما هم از نیاز به آقا بلال مستثنی نیستیم و هر ازگاهی برای نظافت سرویس های بهداشتی داروخانه ..جابجایی جنسها در انبار ویا نظافت کلی داروخانه ازو میخواهیم تا مارا یاری دهد..باری اینروز ها که قبل از شلوغی دم عید است ومردم به فکر خانه تکانی هستند و بازار ما فعلا راکد است تصمیم گرفتم تا کار انبار گردانی وگرفتن موجودی را سریعتر انجام دهیم لذا دست بدامان جناب آقای بلال خان شدیم ایشان هم که در مقایسه با سایر مغازه داران همیشه دستمزد بیشتری ازما دریافت میکند و تمام جنسهایی که میبرد رایگان به او میدهیم وفطریه پرسنل داروخانه  هر ساله به او پرداخت میشود مثل همیشه با روی باز پذیرفت و امد

خلاصه بعد از حدودا 5ساعت تلاش و کار وقت پرداخت دستمزدبود که جناب بلال خان رو به من کردو گفت:

آقای دکتر این روزا دم عیده و سر من شلوغه اکر کاری داشتی یکی دوروز قبل تر به موبایلم زنگ بزن ..اینم شماره من..0936....باقیش را نفهمیدم ...میدانید چرا چون وقتی موبایلش را دیدم با آن قلم نوری و صفحه حساس لمسی یاد خودم افتادم که دوهفته پیش ته بازار کیش را در آوردم تا بعد از متلکهای در وهمسایه و ویزیتورها و سایرین موبایلم را که دیگر نیمسوز شده بود تعویض کنم و در خرید چنان دقت کنم که سرم کلاه نرود...آخ بلال جان اگر آن زمان موبایل داشتی شاید آن دوشیزه را صاحب میشدی

یک واقعیت تلخ

مردی کم سن وسال یا بهتر بگویم بچه سال وارد میشود

آقای دکتر شیر خشک کوپنی میخوام

...نداریم هنوز توزیع نشده باید یه چند وقت دیگه سر بزنی

نمیشه یه دونه از همونا روبدی بعدا با کوپنی عوضش کنی

...نه قربان تو اونا که میبینی آزاده کوپنی روش نوشته یارانه ای تعزیرات روش نظارت میکنه اشتباه میشه در ثانی کوپنی رو نمیشه آزاد فروخت

دو هفته بعد:

آقای دکتر شیر کوپنی آوردین

...نه  هنوز یه مقدار کم اومد و زود تموم شد

پس یه بیومیل پاکتی آزاد  بدین دیگه چیکار کنم..کارگر یه شرکتم ماهی 80تومن حقوق میگیرم ..زنم سر زایمان مرد ..نه بیمه دارم نه هیچی با بیست ویک سال سن باید یه بچه بی مادر رو بزرگ کنم

..سعی کن زود به زود سر بزنی

شاید یک ماه بعد:

سلام دکتر بالاخره شیر کوپنی آوردین

...اره کوپنتو بده ...

این چیه من بیومیل میخوام این که مولتیه

..عزیزم اینا همه شون عین همه..شیر کوپنی  دست مانیست ..تو که مشکل داری بچه ات رو به هردو عادت بده..تا هر وقت هرچی اومد بتونی بهش بدی..

نه نمیشه من فقط بیومیل میخوام

...باشه پس برو چند وقت دیگه سربزن

باشه پس دوباره یه  بیومیل پاکتی بدین تا بعد

نمیدانم چند ماه  گذشت ولی تاریخ اول اسفند هشتادو شش بود..بایک نان بربری وارد میشود:

سلام آقای دکتر براتون نون بربری گرفتم

...کجایی شیر خشک بیومیل کوپنمی اومده ها

دیگه نمیخوام کوپنا رو پاره کردم بچه رو هم فروختم

بچه رو هم فروختم...بچه رو هم فروختم...بچه رو هم فروختم....همینطور درگوشم زنگ میزند